محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
241
مناقب مرتضوى ( فارسي )
آن سرور بپرسيد و به حقيقت آن گواه باشيد . اصحاب رو به سوى سيّد كاينات آورده گفتند : يا رسول اللّه ، به اين طريق تزويج فرمودهاى ، ما بر اين جمله گواه باشيم ؟ فرمود : بلى . بعد از آن از اطراف و جوانب آواز برآمد كه بارك اللّه فيهما و جمع شملهما . آنگاه به منزل شريف معاودت نموده ، در اعلان نكاح كوشيده به امير المؤمنين فرمود : برو درع به فروش و ثمن آن به من آر . امير آن درع را به چهارصد و به روايتى چهارصد و هشتاد درهم به دست عثمان بن عفّان فروخت . چون زره تسليم عثمان كرده ، قبض ثمن نموده . عثمان گفت : يا ابا الحسن ، من به اين درع اولى هستم از تو ؟ يعنى هر تصرّف كه خواهم بكنم ؟ فرمود : بلى . گفت : فى الواقع ، تو به اين درع اوليترى از من ؛ به هبهء شرعيه به تو ارزانى داشتم . شاه ولايتپناه حكم « لا ردّ » شكر منعم حقيقى ادا نموده ، هم درع و هم زر به خدمت آن حضرت آورده ، كيفيت حال معروض داشت . سيّد كاينات عثمان را دعاى خير فرموده ، قبضهاى از آن دراهم گرفته تحويل ابو بكر نمود تا آنچه ما يحتاج است ، سرانجام نمايد . سلمان گويد : مرا و بلال را همراه ابو بكر فرستاد كه مددكارى نماييم . چون بيرون آمد ، شمرديم سيصد و شصت درهم بود ؛ از آن اسباب جهاز ابتياع نموديم . بر اين دستور كه فراشى از خيش 5082224 خ 0 2 خ مصرى محشو به پشم و نطعى و وسادهاى از اديم ، حشو آن ليف خرما و عبّادهاى خيبرى و ابدانى چند از سفالين و پردهاى از پشم ، اينها را پيش نظر فيض اثر آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - حاضر آورديم . اشك در ديدهء مبارك گردانيده به اين دعا تكلم فرمود : « اللّهم بارك لقوم اعلى آنيهم الخزف » ؛ يعنى خداوندا ، بركت ده بر قومى كه خوبترين آوند ايشان كوزه و كاسهء سفال باشد . و باقى درهم به امّ سلمه حواله نمود تا آن را به ترتيب بعضى مهمّات ديگر صرف نمايد . و به روايتى براى بوى خوش داد . از امير المؤمنين منقول است كه : مدّت يك ماه در مجلس شريف آن سرور ديگر از اين مقوله مذكور نشد و مرا از شرم ياراى آن نبود كه توانم سخنى بگويم اما گاهى كه به خلوت ملاقات افتادى ، فرمودى : « نعم الزّوجة زوجتك ابشر انّها سيّدة النّساء العالمين » ؛ يعنى نيكو جفتى است جفت تو ، بشارت مىدهم كه وى بهترين زنان عالميان است . بعد از آنكه ماهى بر اين بگذشت ، عقيل برادر امير المؤمنين گفت : اى برادر ، به واسطهء اين عقد و ازدواج مرفه الحال و خوشوقت شديم اما مىخواهيم به زودى اين دو كوكب اقبال در برج وصال اقران نمايند تا چشم ما روشن گردد . امير فرمود : من نيز اين مراد دارم اما از اظهار شرم مىدارم . عقيل دست امير المؤمنين گرفته به در حجرهء سيّد المرسلين آمده به امّ ايمن خادمهء آن سرور اين سخن در ميان آورد . او گفت : شما خبر كرديد ، ديگر در اين مهمّ تردّد